باران
باران
هنگامی که نفس هایش رو به کاستی می رفت بار دگر به اطراف نگریست٬ هچنان هیچ یک از مخلوقات عالم یارای مقابله با فرشته ی مرگ نبود.
کم کم پاهایش سست شد به روی زانو افتاد اشک چشمی در چشمانش جمع شد ولی به سرعت مانع از تماس ان با گونه اش شد٬ نمی خواست دیگر هیچ کس گونه اش را نوازش کند.
ناگهان سینه اش سوخت می دانست که وقت رفتن است٬ صدای قدم های فرشته مرگ را از پشت سرش می شنید.
لبخندی به زیبایی عشق زد.
خودش را آماده کرده بود٬ در آن لحظات تنهایی حتی پاهایش او را تنها گذاشتند و به روی زمین افتاد.
نگاهش را به آسمان دوخت صدای باد در وجودش پیچید.
لحظات زیبایی بود.
به ناگاه اتفاقی افتاد که انتظارش را نداشت.
قطره ای باران روی صورتش جای گرفت و گونه اش را نوازش کرد.
آری باران آخرین مهربانی بود که تبسم را به روی لبانش بازگردانید.
تقدیم به باران
مهربان
بزرگوارتر از دنیا
زندگی را با اشک آموخت.
از آن زمان که بدون درک مرگ برای نبودن عزیزانش گریسته بود.
بدون درک دنیا از نامردیش گریسته بود.
و بدون درک دوستی برای تنهاییش گریسته بود.
وقتی دفتر خاکستری زندگیش را قطره های مروارید بی رنگ می ساخت چاره ای جز صبر نداشت.
مرواریدهایی که گونه اش را نوازش، دلش را آرام ولی چشمانش را خسته می ساخت.
هر که جز او بود، انتظار را نفرین می کرد، نفرینی که گیاهان کف اقیانوس تنهایی را گرفتارخشک سالی کند.
نفرینی که کوه محبت را آب می کرد و به راستی که دنیای عشق را به مراتب سخت تر از جهنم سوزان می کرد.
آری او می توانست ولی مهربانتر از آن بود که کسی جز او درد را تجربه کند.
به جرات می توان گفت که در هنگام مرگ از همه برای گناهی که نکرده بود عذرخواهی کرد.
پایان
نویسنده : پدرخوانده
مرگ یا زندگی
مرگ یا زندگی؟؟!!
شب بدی بود.
ابرهای پر ادعا زیبایی ستارها را پشت حیبتشان محو کردند. حتی ماه مجبور بود کمی جابجا شود تا بتواند چهره ی عاشقان دلشکسته را ببیند. هر لحظه ممکن بود زمین از اشک آسمان سیراب شود.
دلم برای قلبم سوخت. با اینکه خیلی وقت بود با تنهایی همخونه شده بودم ولی حس کردم اون شب حتی تنهایی هم منو تنها گذاشته!
اونقدر داغون بودم که حس کردم مردی شنل پوش با داسی به بزرگیه دنیا داره از پشت صدام میکنه حس کردم همین که برگردم میمیرم تمام بدنم لرزید ولی ارزشش رو داشت حداقل می دونستم علت مرگم جسم حقیرمه که روحه بزرگم رو درک نمی کنه.
سرم رو بلند کردم ابرهای بی رحم تمام زیباییه شب رو پوشانده بودند حالا دلیلی نداشت اونجا بمیرم.
شاید مرگ با شکوه تری رو دوست داشتم مرگی که لیاقته عشقمو داشته باشه.
برگشتم که برم خونه ناگهان تمام وجودم یخ زد یادم رفته بود که فرشته ی مرگ پشت سرم منتظرمه سرم رو به نشانه ی زندگی تکان دادم، یه قدم به عقب برگشتم ولی به قلبم قول دادم که یه روز از بالای همین خونه خودکشی کنم
سلام دوستان
می دونم قشنگ نبود حداقل اینکه خودم خوشم نیومد نوشته های قبلیم رو بیشتر دوست دارم ولی واقعا بریدم بعد از اون همه خوشی حالا تنهایی بدجوری بهم فشار آورده نمی دونم چی کار کنم
این عکسم خودم کار کردم بد نیست دیگه؟؟؟؟!!!!!

انتظار
اگر بخونی خوشحال می شم!
انتظار...
بار دیگر کوچه را از نگاه پنجره دید. ساکت تر از همیشه انگار کوچه هم منتظر قدم هایش بود.
نسیمی ملایم با رقصاندن برگهای زرد پاییزی کوچه را جارو می کرد، حتی ابرهای سیاه منتظره زمانی برای خودنمایی بودند.
بار دیگر دیدگانش روی عقربه ها خشک شد زمان می گذشت ولی تنهایی به پایان نمی رسید.
نیم نگاهی با آیینه کرد، چهره اش از من خسته تر بود گونه هایش از اشک متنفر بودند. بدنش تاب تحمل نداشت دست هایش می لرزید ، گوشهایش هیچ صدایی را جذب نمی کرد ، ذهنش از دنیا فاصله داشت و....
و قلبش که هزاران بار در ثانیه می تپید.
به یاد خاطرات شیرینشان لبخندی بر لبانش نقش بست تا بتواند لحظاتی دیگر با انتظار همخانه باشد.
بار دیگر به ساعت نگریست. حالا یک ساعت از زمان موعود می گذشت و این بار هم او نیامد، بازهم الکی دلش را خوش کرده بود ، ته دلش می دانست که او نمی آید.
دستش از همیشه لرزانتر بود، پنجره را آرام آرام به روی کوچه بست، پرده ی آرزوهایش را کشید و ناگهان صدای غرش آسمان او را ترساند. نسیم به طوفانی سخت بدل گشت . دلش سوخت. دوان دوان به سمت در خانه رفت با شدت بازش کرد، چشمانش را بست و خاست با تمام وجودش آسمان و زمین را نفرین کند که دستی دهانش را دوخت.
می ترسد چشمانش را باز کند ولی دلش اجازه نداد. باز کرد و یک دنیا سیر نگاهش کرد ، بغض گلویش را چنگ می زد خودش را کنترل کرد که سرش فریاد بزند اما صدای او آرامش کرد :
- مگه نگفتی لبه پنجره منتظرت می مونم؟
و حالا که آسمان می بارید خود را در آغوشش رها کرد و گریست.
نویسنده : پدرخوانده
عشق وافعی
(( عشق ، برای تو و منی که معنیش رو نمی دونیم نباشه بهتره
اما
یه عشق واقعی زیباترین حرف برای زیباترین زندگی هاست ))
امیدوارم حرفشو گوش کنم.
زندگی صفحه ی شطرنجی است یا هزار ها خانه و رنگ های مختلف
اگر امروز برایت بد بود ، فردا را مهره ی پیروزی بدان
اگر من شاه بودم و تو سرباز فردا تو وزیری و من صفحی ی این بازی سخت.
